|
نه طعم فردا برایم قورت دادنی نیست،
امروز هم بارها از "کلیمانجارو" خودم را پرت کردم،
طوری که تمام موهای سرم ریخت روی دفتر شعرم،
توف کردم تمام بدنم را که باران بسازم و
خودم را ول بدهم زیر سقفی بدون چتر
نه با هیچ بالشی خوابم نبرد و
من فریب انتهای جاده را بارها خورده ام،
سرما خوردم بر یکی یکی این دردها،
تمام ناخون هایم را یکجا جویدم و
چرند گفتم بر این مفاهیم بی معنی،
پرت و پلای شهر شدم ،
به هزار طریق خودم را دار زدم و
مردم بر همه ی این بن بست ها،
ولی باز با هیچ بالشی خوابم نبرد...
حامله شدم از اشک،
یک تریلی آرامش ویار کردم،
تمام پوچی ها را یکجا لرزیدم،
دلشوره گرفتم بر این بادها ،
خون بالا آوردم از سر گیجه ام،
ولی با هیچ بالشی خوابم نبرد......
ورق به ورق "بوف کور" شدم،
با عینک ته استکانی "هدایت" گم شدم در دنیا،
تمام "سلام خداحافظ پناهی" را گریه کردم،
یکی یکی بر خط "مارگارت" در" بر باد رفته مردم" و
با هیچ بالشی خوابم نبرد......
من امروز در "دل زمستان" زندگی کردم،
که کسی جواب سلام" اخوان" را بدهد،
نه فردا برایم قورت دادنی نیست......
تمام واژه های دنیا را یکجا بالا آوردم،
"کافکا" را استفراغ کردم که بازیگر "مسخ" شوم،
در "ویلت" دیوانه شدم که
خل و چل شوم بر این مقصود بی مقصد،
من امروزبازی خوردم به جای" ورونیکا"،
"صد سال تنهایی" را با "گارسیا" کز کردم به گوشه ای،
ولی باز با هیچ بالشی خوابم نبرد....
نه طعم فردا برایم قورت دادنی نیست......
دیگر با وعده ی باران فردا گول نمی خورم .....
اسدالهی |