تبليغاتX
رقص مرگ
رقص مرگ

ادبی


آقای شیزوفرنی...

اسمش را گذاشته بودند آقای شیزوفرنی....راه که میرفت با خودش حرف میزد...همیشه ی خدا یک کتاب کافکا دستش میگرفت و خودش را توی اتاقش زندانی میکرد......بعضی روزها هم سر و کله اش توی پارک جلوی خانه اش پیدا میشد و عین این دیوانه ها هی بالا و پایین این پارک را گز میکرد و خسته هم نمیشد...دست آخر هم روی یک نیمکت می نشست و یک ساعت تمام خیره میشد به این درخت ها...کسی که سر از کارش در نمی آورد ....آخر سر هم کسی نمیفهمید به چی فکر می کند...شنیده بودم که اصلا خواب ندارد ولی توی کتم نمیرفت تا هفته ی پیش که ساعت 4صبح که به خانه بر میگشتم اتفاقی چشمش به جناب شیزو فرنی آفتاد که جلوی در خانه شان نشسته بود و داشت آسمان را نگاه میکرد...صدایش زدم تو هنوز بیداری؟کله اش را سمت من چرخاند و دوباره انگار که با صدایم غریبگی کرده باشد چیزی نگفت و خیره شد به آسمان... گرچه موجود خنثی ای بود برایم ولی چند روز پیش که اطلاعیه فوتش را روی دیوار کوچه دیدم بغز عجیبی گلویم را گرفت...نمیدانم چرا یهو احساس دوستی عمیقی باهاش کردم که زدم زیر گریه و حسابی خودم را خالی کردم...توی محل پیچیده بود که خودش را به درختی توی پارک دار زده....حالا فهمیدم که چرا هی خیره میشد به این درخت ها ،ظاهرا بارها جسد دار زده اش را روی آن درخت ها برای خودش تصویر کرده بود....راستش را بخواهی این روزها که بی خوابی ام زیاد شده خیلی هوس میکنم بروم جلوی در خانه بنشیم و هی آسمان را نگاه کنم...کمی هم گرفتار کتاب های کافکا شده ام طوری که وقتی داشتم "مسخ"(کتابی از کافکا) را میخواندم ،در اتاقم را بستم و یک روز تمام با هیچ کسی حرف نزدم...تا دلت هم بخواهد این روزها با خودم حرف میزنم ....دیروز هم که بد جوری توی پارک خیره شده بودم به این درخت ها و هی چپ و راست داشتم نگاهشان میکردم طوری که دست آخر فکر خود کشی به کله ام زد و هی آقای شیزوفرنی از جلوی چشمم رد میشد....

"اسدالهی"

چهارشنبه بیستم مهر 1390 |

 
طعم فردا برایم قورت دادنی نیست..

نه طعم فردا برایم قورت دادنی نیست،

امروز هم بارها از "کلیمانجارو" خودم را پرت کردم،

طوری که تمام موهای سرم ریخت روی دفتر شعرم،

توف کردم تمام بدنم را که باران بسازم و

خودم را ول بدهم زیر سقفی بدون چتر

نه با هیچ بالشی خوابم نبرد و

من فریب انتهای جاده را بارها خورده ام،

سرما خوردم بر یکی یکی این دردها،

تمام ناخون هایم را یکجا جویدم و

چرند گفتم بر این مفاهیم بی معنی،

پرت و پلای شهر شدم ،

به هزار طریق خودم را دار زدم و

مردم بر همه ی این بن بست ها،

ولی باز با هیچ بالشی خوابم نبرد...

حامله شدم از اشک،

یک تریلی آرامش ویار کردم،

تمام پوچی ها را یکجا لرزیدم،

دلشوره گرفتم بر این بادها ،

خون بالا آوردم از سر گیجه ام،

ولی با هیچ بالشی خوابم نبرد......

ورق به ورق "بوف کور" شدم،

با عینک ته استکانی "هدایت" گم شدم در دنیا،

تمام "سلام خداحافظ پناهی" را گریه کردم،

یکی یکی بر خط "مارگارت" در" بر باد رفته مردم" و

با هیچ بالشی خوابم نبرد......

من امروز در "دل زمستان" زندگی کردم،

که کسی جواب سلام" اخوان" را بدهد،

نه فردا برایم قورت دادنی نیست......

تمام واژه های دنیا را یکجا بالا آوردم،

"کافکا" را استفراغ کردم که بازیگر "مسخ" شوم،

در "ویلت" دیوانه شدم که

خل و چل شوم بر این مقصود بی مقصد،

من امروزبازی خوردم به جای" ورونیکا"،

"صد سال تنهایی" را با "گارسیا" کز کردم به گوشه ای،

ولی باز با هیچ بالشی خوابم نبرد....

نه طعم فردا برایم قورت دادنی نیست......

دیگر با وعده ی باران فردا گول نمی خورم .....

 اسدالهی

دوشنبه هجدهم مهر 1390 |

 
در راه باران

هرزه شدم از بس حوالی حوصله ی این ابرها چرت زدم

چشم های فاحشه ام همه ی پنجرهای  رو به باران را چشم چرانی کرده اند

خیال باران اگر فریب تازه ی آسمان باشد

 با جنون چشم هایم چه کنم

حرف دیگری نیست...

باران اگر نبارد

 یا چشم هایم را قبر می کنم

یا آسمان را دار میزنم....

اسدالهی

دوشنبه هجدهم مهر 1390 |

 
من و دیوار اتاقم....

این قدر به دیوارهای بی پناه اتاقم ذل زذه ام که معنای تمام جرز هایش را میفهمم...حالا وقتی اخم میکنم به این روزها،برایم چای درست میکند و با هم کنار پنجره به کوچه های رو به بن بست فردا فکر میکنیم....پاییز که تازه چانه اش رو به دلتنگی باز میشود و من این بار برایش مادر میشوم و یک لیوان چای گرم دستش میدهم...پیر مرد بیچاره این روزها اوضاعش از من هم خراب تر است....اصرار میکند که هی برایش "بر باد رفته " بخوانم...به این برگ های ریخته که نگاه میکنم میبیتم پر بی راه هم نمیگوید ....همیشه این روزها گز میکند به این نیمکت جلوی خانه و هی چپ و راست آه میکشد...میگوید آخر تو چه میدانی چه روزهایی بر این نیمکت خسته گذشته ست...خلاصه حکایتی داردم با این رفیق پیر مردم جناب دیوار...راستش را بخواهی پیر مرد این روزها امانم را بریده طوری که دارد یادم میرود بغزهایم را کجا جا گذشته ام ...آمده بودم که بگویم چه قدر این روزها سردم میشود وقتی به این پنجره های رو به پاییز خیره میشوم...انگار پاییز امسال دیگر هیچ آغوشی هم قد گریه هایم نمیشود...حتی این پیر مرد خسته!!!!!
نوشته شده به وسیله اسدالهی

شنبه شانزدهم مهر 1390 |

 
آلاچیق پنج شنبه ها

 به تعداد صفحات رمانش برای صفحه ی آخر فکر کرده بود و نوشته بود،می خواست تمام بی تابی های این سالها را لای آخرین واژه های کتاب رمانش جا دهد و بعدش برود و زیر الاچیق شب های پنج شنبه بنشید و سیگارش را تند و تند پک بزد، که زندگی یک بر باد رفته چیزی جز این سیگار ها نبود که از پک دومش فیلتری برای سیگار نمی ماند،یک ماهی بود که صفحه ی آخر را می نوشت و واژه ها باب میلش نمی آمدند و چند باری میشد که گونی های پر کلمات به مقصد نرسیده را روی دست شهر رها می کرد و دوباره سیگار و آلاچیق و پک های طولانی.... گاها می خواست در این حرف ها دختر را  به دار بکشد و یا که "درام جداییش" را توی تئاتر "فریاد بی وفایی" برایش به تصویر بکشد ،که همه بدانند سنگی جلوی تایتانیک نبود که جک را گریبان گیر گیسوان رز کند، این همان صخره بود که تراژدی اشک بارش را رز از همان اول برای جک  نوشته بود...گاهی هم به ذهنش خطور می کرد  که  حداقل در قالب این واژه های آخر بزرگش کند، که کوچیکیش در بی وفاییش حک شده بود و جز این سه نقطه بیشتر (...)از یک کتاب رمان پانصد صفخه ای سهمش نبود...بی تردید مدت ها در قدم های خسته اش بارها به آلاچیقی که روز آخر رویش نشسته بود و از سرمای دی ماه چیزی جزی یک دست یخ زده که کادوی تولدی بود که برایش خریده بود و حاظر بود که کل هیکلش یخ بزند و کادو از دستش نیوفتد، که این یادگار عشقش باشد و دختر با همان شال قشنگش و ابروهای کشیده و دامن پر چینش و چشم های خمارش و..... بیاید و به خیال خودش با  دو لیوان قهوه و چک تکه کیک تولد و شمع های بیست سالگی غزل حافط پنج شنبه تولد دختر را آواز دهند....ساعت ها مانده بود و بارها خودش را در سرمای آن روز مچاله نگه داشته بود که دختر بالاخره می اید و این قهوه ها" سرد خوردنش" هم وقتی که معشوقه  کنارت باشد از تمام مزه های قهوه های گرم توی کافی شاپ های با کلاس ،با مزه تر است....گذشت و دختر بدون حتی یک ذره احساس به سرمای پشت پنجره و مرد کادو به دست یخ زده،با دوست جدیدش روی شن زارهای کنار ساحل "ونیز" برای مرد جدید گفته بود از این که چه قدر با صدای سکوت پاهای برهنه اش روی این شن ها حال می کند که دروغی بیش نبود همه ی احساسش، که تنها چیزی را که دوست نداشت آهنگ ملایم و صدای سکوت در قدم های ساحل!!!!

مرد می خواست هر جوره برای آخرین صفحه از کتاب رمانش دلتنگی ها و یک دل سیر از بی وفایی دختر را مثل روزی که از سرمایش یخ زد بنویسد و لی  نمیدانست که از کجا باید شروع کند از کادوی به مقصد نرسیده ،از قهوه ی تلخ منجمد ،یا که از  آلاپچیق منتظر و شمع های بیست سالگی..... بارها برایش از روزهای سرما و باد بوران زندگی هم خوانده و هم گفته بودند و تا سالها گول خورده حرف پدرش بود که می گفت "عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب،حالا هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نبودم".نمی خواست هزار شب پشمانی بکشد این بود که راه عبور بر طعم عشق نکشید و این شده بود که حالا رمانش بی پایان مانده بود و هیچ گاه صفحه ای برای پایانش نیافت، مرد ورق به ورق زندگی اش را بدون واژه های فریاد از بی وفایی جدا کرد و روی آتشی که برای روز تولد دختر کنار "آلاچیق سکوت" و" وفات احساس ها"ا پر پر کرد و هم آغوش فریاد "دل مردگی" ،کنار واژه های بسی سر و ته پنج شنبه، پروانه وار به خاکستری روی دست باد،روی شعله ی شمع های بست سالگی  خودش را سپرد. 

نوشته شده به وسیله اسدالهی

 

 

 

چهارشنبه هجدهم اسفند 1389 |

 
قهوه با طعم اشک های پاییزی...

واژه هایی که انتطار فریاد می کشند همیشه رو به رویت دست پاچه می شوند٬یک سبد واژه از سالهای دوری برایت چیده بودم که همه را باد برد ٬یادم آمد کلماتی که در مسیر باد نشستند و به شکل چشم هایت در آمدند٬حالا فایده ای ندارد هی بروم و سالها نبونت را از فال قهوه ام تعبیر کنم و پیش خودم بگویم چه قدر این روسری گلدار به موهای بلوندش می آمد ٬ حالا سالهاست که دیگر مزه ی تمام قهوه های دنیا به بن بست می رسد  و با طعم هیج قهوه ای نمشود سرمای این روزها را هضم کرد٬اصلا با قهوه یا چای چه فرقی می کند وقتی باید تنها بنوشی و  به سالها سکوتت فکر کنی.دیگربا وعده ی هیج بارانی و هیچ برگ ریزانی گذرم به کوچه های پاییز نمی افتد ،  من مدت هاست که به انتهای این هوای مه آلود رسیده ام، دیگر برایم از باران و برف نگو من خود بارانم......

 اسدالهی

 

شنبه چهاردهم اسفند 1389 |

 
شعر

کمی شعر شو٬غزل شو

                                واژه هایت را آوار کن روی سرم

اصلا داد بزن روی این قافیه ها

                                      بگو٬تا کی می خواهی سر به سرم بگذاری

تا کی روبه رویت سیگار بکشم

                                        چند غزل دیگر برایت بخوانم که دلت به رحم بیاید

بگو چند قدم تا غزلت فاصله مانده

                                          بگو تا تمام کوچه های دنیا را برایت گز کنم

چند بسته قرص دیگر بخورم تا نگاهم کنی

                                            اصلا جواب بی خوابی هایم را چه طور میدهی

تا غزل نگویی خوابم نمیبرد

                                     نه٬نه٬نه نمی خواهم منتی سرت بگذارم

به خدا اگر چشم از تو بردارم

                                             فقط شعر شو

فقط بگذار یک بار پای غزل هایت گریه کنم

                                                  بگذار کنار شعرت آهی بکشم

به خدا اگر آسمان به زمین بیاید

                                         فقط برایم شعر بخوان٬غزل بخوان

اصلا هر شعری که دلت می خواهد برایم بخوان

                        اصلا بی قافیه بگو ٬بی وزن٬هر چه دلت می خواهد بگو        

فقط بگو

                  فقط بگذار یک شب آسوده بخوابم

شعر از ناصر اسدالهی دی ۸۹

شنبه چهارم دی 1389 |

 
یلدای گم شده

می خواهی یقه پاییز را بگیری،به پایش بیفتی،عادت کرده ای به این برگ های ریخته،این دلتنگی ها را دوست داری،اصلا دلت تنگ می شود برای نیمکتی که روزهای پاییز رویش مینشینی و سیگار می کشی،هوای قدم زدن در کوچه های سرد پاییز توی سرت غلط می خورد،تو گدای پاییز شده ای دوست داری 24 ساعت خدا هی کنار پنجره به بارانش دل بدهی،اصلا می خواهی همه اش پاییز باشد،همه اش دلتنگی،تو حامله شده ای از پاییز،می خواهی بالایش بیاوری،مدت هاست که سراغ فرصت می گردی که بنشینی کنارش و بگویی زرد زیباترین رنگ دنیاست،بگویی همسایه تو بودن دنیایی دارد و قدم زدن در تو چه معنایی،تازه یادت آمده که نگفتی دوستش داری ،دارد می رود و تو هنوز ساعت را نگاه نکرده ای ،پاییز رفتنی ست ،فقط 4 ساعت تا سفرش بیشتر نمانده است،باید کاری بکنی وگرنه می رود و پشت سرش را سکوت می گیرد و یک دنیا دلهره برای تو.

دست پاچه شده ای ،تازه که به خودت آمده ای فهمیدی چه شده است،چمدان پاییز آماده ست و تو نمی خواهی برود،میخواهی یقه اش را بگیری التماسش کنی اصلا وعده وعید بدهی که پا بندش کنی...فایده ای ندارد حرف از رفتن است و جدایی ،بهتر است کاری بکنی...لیوان چایت را رها می کنی و کتاب حافظت را باز می گذاری و هنداونه ات را دست نمی زنی و تازه یادت می رود پنجره را ببندی،شنلت را می پوشی و حرف هایت را میگذاری توی سینه ات و می روی که اشک رفتن پای پاییز بریزی و بگویی چه قدر دوستش داشتی.... ول میشوی در کوچه خیان های این شهر و هی سراغ برگ های ریخته می گردی که به صفحات دفتر خاطرات بچسپانی که روزی رهگذری به نام پاییز از محله غربت می گذشت که تو پا بندش شدی...

به هر نیمکتی که می رسی دلت می خواهد یک دل سیر بنشینی و سیگار بکشی و دقدقه هایت را براش زمزمه کنی...آغوشت پر برگ می شود و کفش هایت مست قدم زدن،می خواهی بروی خانه و دفتر خاطراتت را باز کنی و این برگ ها را چفت کنی کنار خاطره هایت،راه می افتی ،به خانه می رسی و درش را باز می کنی،پاییز از پنجره اتاقت دارد می رود و دست هایش را برای تو تکان می دهد،کنار پنجره می نشینی،برگ ها را روی میزت ،کنار دفتر خاطراتت می ریزی و می خواهی سرت را بین زانوهایت بگیری و هی گریه کنی که چشمت به کتاب باز حافظ و هندوانه دست نخورده می خورد و تازه می فهمی که چرا روی میزت هندوانه و کتاب حافظ بوده است،وای امشب یلدا بوده است.....

 

نوشته شده به وسیله ناصر اسدالهی

پنجشنبه دوم دی 1389 |

 
نوروز ما...

نه به آغاز دل خوشم نه از پایان گریزان . زمان که در من میمیرد دیگر چه فرقی میکند پای سفره ی بهار بنشینم ،بی بهانه نوروز بخوابانم زیر گوش این لحظه ها یا که شهر را زیر آتش بازی کورش سرخ بنویسم.

دلم هنوز به وسعت باران زیر چتر گریه بیدار است پس برنگرد و بگو بهار آمده من هنوز دلداده ی زمستانم. نه میخواهم آغوش بهارت را پر کنم از قصه ی ساقه ی خشک شده ی تنم و نه نه قبای نوروزت را بگیرم . نوروزت را کادو کن لای این خاطره ها بردار برای خودت...

نوشته شده به وسیله ی ناصر اسدالهی

 

پنجشنبه پنجم فروردین 1389 |

 
خودت بودی که گفتی...

گفتی بیا همسفر قدم زدنی زیر باران شویم ٬ گفتی بیا چترها را دور بیندازیم٬گفتی بیا پا برهنه برویم تا آن سوی سکوت٬گفتی همیشه آن سوی سکوت سرپناهی است آرام از نوازش احساس . یادت هست خودت بودی که گفتی چشم این کوچه به قدم های ما دو تاست ٬هنوز از یادم نرفته که آن روز دست هایت را کودکانه زیر گونه هایم گرفتی تا گریه ام بند بیاید٬من هم آن روز پا به پای تو ٬پر و بال احساست را گره زدم در قلبم ٬چترم را دور انداختم ٬کفش های گلی ام را گوشه ای زیر باران رها کردم و آمدم با تو که آن سوی دلهره ها آغوشی برای دوست داشتن بسازیم و از پنجره ی دلهامان یک موج خاطره حک کنیم بر لوح بی قراری هامان.

همین که پابرهنه ٬بی چتر٬ بی دلهره ول شدم در اعماق آرامش برگشتم که دست هایت را حلقه کنم در دست هایم اما تو بی خبر رفته بودی ..... . خبری از نگاهت که نبود هیچ ٬زندانی شده بودم در تنهایی مه.بچه بودم٬ خفه شده بودم زیر هجوم تنهایی ٬گریه ام گرفته بود...این سو و آن سو دویدم پابرهنه ٬خبری از تو نبود....حالا من بی چاره چاره ای نداشتم باید که بی همسفر میرفتم تا آن سوی دل تنگی .

روی تنه ی درختی برایت نوشتم "آمدم٬ نبودی".

 

نوشته شده به وسیله ناصر

چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 |

 
درست شبیه مادرم بود

درست شبیه مادرم بود ...وقتی که خو میکرد به سکوت وقتی که گوشه ی چشمهایش خیس میشد  پشت خلوت های بغض یا وقتی که گوشه ی دامنش را باد به روز های زخم خورده گذشته میبرد مادرم بود سرسام میگیرم از این واژه ها یک لیوان چای مینوشم کنار پنجره اندکی به صدای باران گوش میدهم سیگاری روشن میکنم و خیره میشوم در دود سیگار بر میخیزم رو به پنجره عکس مادرم را بغل میکنم میگریم و اندکی دوباره غرق میشوم در خیس شدنش زیر باران .مادرم بود  با همان لبخند هایی که پشتشان خون میچکید سفت تر عکس مادرم را در آغوش میکشم میتوانستم جلویش خم شوم بوسه بر پاهایش بزنم موهایش را نوازش کنم یا که گوشه ی دامنش را مچاله کنم در دلم و هی گریه کنم به خودم که می ایم باران بند آمده لیوان چای شکسته پیش پایم ریخته پنجره همچنان باز و سوز سرما گونه ام را سرخ کرده مادرم گوشه ی اتاق را ور انداز میکند و ذل زده در چشمهای من.

عکس مادرم را بر میدارم و دوباره لای طاقچه زیر خاطره ها کنار لبخند هایش قایمش میکنم حالا میتوانم برگردم پنجره را ببندم تکه های شیشه را جمع کنم و گم شوم در خلوت اتاق اصلا میتوانم چنان بخوابم تا بمیرم پتو را روی سرم میکشم دوباره چهره ی مادرم تمام اتاق را میگیرد میتوانم فردا که دوباره آرام از کنار پنجره ی اتاقم میگذرد قبل از این که گام هایش دور شود از جلوی چشمهایم جلویش را بگیرم عکس مادرم را بگذارم توی دلم گوشه ی دامنش را بگیرم موهایش را نوازش کنم یا که روی پاهایش خوابم ببرد حالا دیگر صبح شده من منتظر چکمه هایی هستم که از روی برگ های پاییز زده ی ولو شده جلوی پنجره ام آهسته سکوت را برقصاند.

ساعتی میگذرد هنوز نیامده سیگاری روشن میکنم پنجره را باز میکنم عکس مادرم را بر میدارم و جلوی خودم تکیه اش میدهم به پنجره . باران دوباره حال وهوای خیس شدن را به خیابان داده برگ های زرد هم چنان روی آسفالت خوابیده اند آسمان بغضش گرفته و بچه ای دنبال مادر گم شده اش را میگیرد از دویدن که خسته میشود کنار دیوار زیر سایبان سرش را بین زانو هایش میگیرد و هی گریه میکند و مادرش را صدا میزند اندکی که میگذرد خیس خیس میشود و تازه مادرش از راه رسیده به رویش لبخند میزند پسرک گوشه ی دامن مادرش را میگیرد نگاهی به پنجره ی اتاق من می کند گریه اش بند می آید و میرود حالا ساعت دیگری گذشته باران هم چنان میبارد از بسته ی سیگارم چیزی نمانده سوز سرما هم چنان گونه هایم را سرخ نگه داشته و مادرم هم چنان گوشه ی اتاقم را ور انداز میکند و ذل زده در چشم های من صدای خش خشی به صرافتم می اندازد مادرم آمده حالا میتوانم تند بروم جلویش را بگیرم گوشه ی دامنش را بگیرم و مچاله کنم در دلم .جلویش را میگیرم حالا که نگاهش میکنم حالا که جلوی رویم ایستاده چیزی به ذهنم نمیرسد نه گوشه ی دامنش را میگیرم و نه لا ی موهاش را نوازش میکنم اندکی با تعجب نگاهم میکند و راه می افتد و گام هایش گم میشود پشت پنجره ی اتاقم ودیگر تصویری از دامنش پیدا نیست سردم شده سرم درد میکند چشم هایم سو نمیدهد و دلم تا به انفجار پیش رفته پاهایم خسته و بغض خشک  شده ای روی گلویم را گرفته . خسته بر میگردم در اتاق را باز میکنم و مادرم هم چنان گوشه ی اتاقم را ورانداز میکند و ذل زده در چشم های من .

                                               

نوشته شده به وسیله ی ناصر اسدالهی

سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388 |

 
زمستان

بی خود که همسفر این روزها گم میشوم در رخت کهنه ای که مدت هاست که دیگر نمیتواند از سرمای زمستان نجاتم دهد بهتر است که برهنه شوم و بگویمت که پاهای این پسرک مدت هاست که زیر برف مانده کافی است برف ها را کنار بزنی و تازه بفهمی که پا برهنه ام حالا که با واژ ه هایی از جنس آه کشیدن های دم به دمم با قلم گریه روی دفتر دردم برایت نوشتم بی خبرت نگذارم که مدت هاست که به مچاله شدن تو یه هوای سرد و کشیدن یه نخ سیگار تو بارون عادت کردم احساس میکنم که سهم من هم از این زندگی یه قدم زدن باشه تو سکوت مه و یه سیگار که تو بارون دفن میشه .دوباره بنویسمت (حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن ).بی قرار روزهای رفته ام کاش میشد تا به هفتاد سالگی همان شال اخموی بچگی را به گردن داشت و زیر باران بی ریا خویس شد از ترانه های بارش.اصلا چگونه میشود در برگ ریزان این کوچه ها قدم زد و در خاطره باران روزهای رفته گم نشد این کوچه ها این قدم ها  این باران وحتی این چتر اشک های پشت پنجره ی خاطره هاست "من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را میفهمم". 

از من اگر بپرسید حال ستاره خوب است                    حال کبوتران دور مناره خوب است

از من اگر بپرسید کوکم به ساز دنیاست                     گاهی زبان شیرین گاهی اشاره خوب است

ما سخت میگرفتیم ابعاد زندگی را                            دیوار ساده ی ما با عکس پاره خوب است

دیگر نمانده چیزی به دانه های تسبیح                      بندی به زیر لب داشت این استخاره خوب است

نوشته شده به وسیله ی ناصر اسدالهی   

سه شنبه بیستم بهمن 1388 |

 
امشب هیچ گاه تمام نمیشود

...یک لیوان چای هورت میکشم و غرق میشوم در سرمای پنجره ای که مهمان باران است و شاید پای اشک های من صبوری میکند باران که شدت میگیرد بر گونه هایم خاطره ها دریا میشوند آه... چه زود این برگ ها خشکشان زده درست مثل من ... چترم شکسته شده و از این به بعد باید تنها پا به پای قدم های  دیروز که باتو معنا میگرفت خویس شوم اصلا آن قدر با باران لج میکنم تا که احوال پیراهن پاره ام را به چشمان مستش برساند 

 حالا كه ديگر بي تو خويس گريه شده ام حالا كه ديگر خبري از خنده هايت نيست بهتر است كه بداني باران هم سرود دوري تو را در من بغض كرد

و باد بر قلب من تصويري از چشم هايت نقاشي كرد شب ها كه بي تو خوابم نميبرد و مدت هاست كه با ستاره ها قصه ي جدايي تو را ورق ميزنم حالا كه ديوانه شده ام ميتواني به كفش هاي پاره ام بخندي اصلا ميتواني جلويم داد بزني كه تو ديوانه اي اما كاش ميتوانستي بفهمي كه چرا ديوانه شدم حالا   اين قدر به ديوارهاي بي پناه اتاقم ذل ميزنم كه باران بند بيايد تازه تو بفهمي كه چرا ديوانه شدم....

                                          

نوشته شده به وسیله ی ناصر اسذالهی                                                                                                                                                                  

یکشنبه هجدهم بهمن 1388 |

 
چشم های تو

خم و خورشید و آب انگور از بس در نگاهش بود      خراب و درب وداغان بود هر کس در نگاهش بود

خودش را بر شکوه کوه های صورتش میریخت        پسر انگار اقیانوس اطلس در نگاهش بود

دروغی دلبری میکرد و وحشتناک زیبا بود              دو بادام غلط انداز نارس در نگاهش بود

شکار ساده ای بودم به زیر چرخ چشمانش           تصور کن هزار و چند کرکس در نگاهش بود

تمامم را به متن خویش میبلعید برمودا                  خلاصه این که یک دریا مثلث در نگاهش بود

 


ادامه مطلب

یکشنبه هجدهم بهمن 1388 |

 


رقص مرگ یک مشت واژه ی بی قرار در دل روزهای من است وقتی که گریه ام میگیرد ،وقتی که تنها مشوم و وقتی که شانه ای برای گریستن ندارم...
kolbe_69@yahoo.com

شعر
داستان
بی ربط
نقد ادبی

 

 

 

 


Weblog Themes By Blog Skin


شارژ ایرانسل

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود